تبليغاتX
من باز هم منتظرم هنوز دير نشده....

می روم با دست پر باز خواهم گشت... منتظرم باش....

دوست های قدیمی ترم حتما این پست منو یادشونه... اولین پستم تو این وبلاگ در تارخ۵/۳/۸۷...

روزها مي گذرند و من منتظرم 

 منتظر نسيم خنكي كه طوفان درونم را آرام كند...

 منتظر گلبرگ تنها گلبرگي هستم كه خزان درونم را آراسته كند....

منتظر قطره باراني هستم تا كوير درونم را آبياري كند....

منظر قناري كه تنها همدم كلاغ تنهاييم باشد.....

منتظر ابري كه تنها پناه شب سياهم باشد....

منتظر فريادي كه تنها شكننده ي سكوتم باشد .....

من منتظرم.....

من باز هم منظرم هنوز دير نشده....

 

وحتما این قالب هم یادشونه اولین قالب من ... قالب قلب صورتی... یادش بخیر...

نه نه اشتباه فکر نکنید من خداحافظی نمی کنم فقط دارم برای یه مدت تقریبا طولانی میرم.

حدودا ۱ سال ...می رم بشینم درس بخونم... شما هم دعام کنید.... دعا کنید وقتی

برگشتم یه آدم موفق باشم.... همونی که همه می خوان.....

 می رم ولی دوباره برمی گردم.... اگه خدا بخواد.....

من برمی گردم.........

پس تا ۱ سال بعد

           خداحافظ


 

نوشته شده توسط اسما در یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت


به چه جرمی؟

تمامی اندهم را می نویسم در کاغذی به کم رنگیه کاغذ دستت

آرام می خوانم شعری را که دوست داشتی:

 ای ایران ایران ای شیرین تر از رویای من تو بمان..

اسمان ابری بود و چشمانت پر از اشک که من به تنهایی غرق در اندوه چشمانت شدم. خیلی

 آرام  رو به من کردی و گفتی: درست می شود همه چیز آرام می شود و من دستانت را

 فشردم و بلند خیلی بلند گفتم : آری همه چیز همانی می شود که می خواهی و می

خواهیم و تو گفتی : هیس...آرام!

پسرک واکسی جلوی راهمان آمد و به تو گفت : آقا کفشهایتان خیلی خاکی است واکس

بزنم...

تو گفتی: نه.. هنوز خاک های زیادی باید بخورد اینکه چیزی نیست واکسی شدن اسم

مناسبی برای کفش من نیست ...

به چه جرمی تو را حبس کرده اند؟

پشت میله های زنگ زده و خاکستری نگاهت می کنم اینک می توانم به وضوح ابهتت را

عظمت چشمانت را ببینم

به آرامی پرسیم : به چه جرمی؟

به بلندی فریاد زدی: به جرم عدالت خواهی..

عدالت کجاست ؟کجا؟              

فریاد زدی: عدالت این جاست پشت همین میله های زندان

چشمانم پر از اشک می شود با خود می اندیشم که چقدر کفش های نو و تازه و واکسی زیاد

 شده اند

و مطمئن هستم که تو نیز می اندیشی به سرزمینی که در آن تمامی کفش ها خاکی است ..

. خاکیه خاکیه خاکی....

 

خلیج یخ زده.  

 


 

نوشته شده توسط اسما در شنبه 3 مرداد1388 ساعت 15:54 موضوع | لینک ثابت


یادته؟

 

 

داشتی تند تند می رفتی تا زیر بارون خیس نشی.آخه یادت رفته بود که چتر تو بیاری!امروز به

 این امید از خونه خارج شده بودی که منو ببینی. چند سال بود که انتظار این لحظه رو می

 کشیدی.... منو ببینی که چه شکلی ام؟ که قیافه ام چه جوریه؟ که خوش تیپیم یا نه؟

داری تند تند می ری... زیر لبت هی با خودت حرف می زدی... که وقتی منو دیدی بهم چی

بگی؟ بگی خیلی خوشگلم؟ قیافه ام خیلی بهتر از اونیه که فکرشو می کردی؟ شاید هم

می گفتی که این چه وقت بارون باریدنه؟

یادته؟

اومدم جلو راهت رو بستم. گفتم : خانم ، گل؟؟؟؟؟؟

گفتی : شاخه ای چنده؟

لبخند زدم فهمیدم که منو نشناختی فهمیدم که حتی 1 ثانیه هم به فکرت نرسید که اون پسر

 خوشگل و خوش تیپ رویاهات همین پسر ژنده پوش و گل فروشه

آروم سرمو انداختم پایین و گفتم: گل که قیمت نداره خانم!

با دست هات کنارم زدی و گفتی: برو بابا!

و باز هم تند تند راه می رفتی و آروم زیر لبت تمرین می کردی که وقتی به من رسیدی چی

بگی......

همانطور که داشتم به تو ، به دست هات که کنارم زدی فکر می کردم با خودم گفتم : ای

کاش به جای این همه حرف زدن زیر لبت یه ذره به مهربونی به انسانیت فکر می کردی....

گل ها از دستم افتادن زمین خیس شدن ... یه دختر بچه اومد جلو گل های خیس و از زمین

برداشت  و چشم هاشو محکم بست و اون ها رو بو کرد...

گل های خیس و کثیف بازم گل اند... نباید اون هارو زمین انداخت...

هیچ وقت.

 


 

نوشته شده توسط اسما در پنجشنبه 18 تیر1388 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


ابهت امتحان

احساس عجیبی دارم نمی گم ترس چون از امتحان نمی ترسم.اما...

اما برای اولین بار تو عمرم اضطراب دارم. الان می فهمم استرس قبل از امتحان یعنی

چی؟الان می فهمم ابهت امتحان چیه؟ ابهتی که آنچنان سراپامو فراگرفت که روز آخر مدرسه

 هیچ احساسی نداشتم.هیچ حسی نداشتم وقتی که با دوستام برای همیشه خداحافظی

 می کردم!هیچ حسی نداشتم وقتی که با معلم هام ، که 3 سال با هم بودیم ، 3 سال  با هم

 خندیدیم و گریه کردیم ، خداحافظی می کردم. هیچ حسی نداشتم  وقتی به رسم عادت

آخرین روز ، با کلاسمون خداحافظی می کردم.حتی... حتی هیچ حسی نداشتم وقتی که با

مهسا روی دیوار پشت حیاط مدرسه یواشکی یادگاری می نوشتیم برای نسل های

 بعد!!!!!!!!!!!!!!!!!

باور نمی کنم این منم؟؟؟؟؟؟

اسمایی که فورا تا می خواست برای همیشه از کسی و چیزی دل بکنه هزار ساعت تو

خودش می رفت و گاهی اوقات هم ، اشک می ریخت؟؟؟

اسمایی که وقتی می خواست از یکی از دوست هاش جدا بشه در حالیکه اون فقط یک کلاس

 باهاش فاصله داشت ، از بس گریه کرده بود که تا چند روز سرش درد می کرد؟

اسمایی که هر سال وقتی یک کلاس بزرگ تر می شد  ، برمی گشت و کلاس قدیمی رو می

دید و اشک تو چشم هاش جمع می شد؟

این منم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بدون هیچ حسی هیچ احساسی دارم واسه همیشه از مدرسه امان ، خاطره هام ، دوستام

 جدا می شم و حتی به رسم عادت اشک هم نمی ریزم و تنها یک لبخند گوشه ی لبم دیده

 می شه و بعد با بی حوصلگی و خیلی خیلی سریع می گم:

خداحافظ واسه همیشه

این منم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط اسما در چهارشنبه 13 خرداد1388 ساعت 11:21 موضوع | لینک ثابت


محال...

 

از خدا خواستم که هر وقت به تو فکر می کنم  تو هم به من فکر کنی.

 می دونم خدا این آرزوی کوچیک و به نظر مسخره ی منو شنیده ولی...

نمی دونم از کجا باید بدونم که تو هم داری به من فکر می کنی؟؟ولی نه... من از تو یه کسه

 دیگه ساختم یه آدمه دیگه همونطوری که خودم می خواستم. وای... نمی دونی

 که هروقت صبح  چشم هامو باز می کنم یاد تو می افتم هر وقت هم که

 می خوابم و پلک ها مو رو هم می ذارم به این امیده که تو رو تو خوابم

ببینم... فقط تو رو... من هر لحظه به یادتم ولی... از این که تو هم به یاد

منی شک دارم. آخه این روزها سر تو خیلی شلوغه... خیلی شلوغ... نه...

ای کاش اصلا سرمو بالا نمی آورم و نمی دیدم... ولی مطمئنم که کوچ تو

بی حکمت نیست. شاید تو به خاطر این داری می ری که دیگه اشتباه

نکنی.خیلی دوست دارم بدونی که دیگه همه ی گناهات پاک شده اند البته

امیدوارم که پاک شده باشند.من از مهربان ترین مهربان ها خواستم که

 همونی بشی که باید باشی.ای کاش این خبر یه جوری به گوشت برسه.

این خبر بهت برسه که تو دیگه یه ادم دیگه ای هستی...

من چند صد روز صبر کردم ولی مثل این که خدا برای امتحان من دلخوشیه از

 دور دیدنت رو هم گرفت. اشکال نداره.خدا هرچی بخواد حکمته.آره...شاید

این طوری تو خوشبخت تر باشی.اره...

این وسط من مهم نیستم این مصلحت خداست که مهمه...

نمی دونم یعنی امکان داره همه ی این نوشته ها رو تو یه روزی

بخونی؟؟؟؟؟

نه... از خدا نمی خوام که منو تو بهم برسیم. از خدا فقط  خوشبختی تو رو

می خوام و این که هرچی خودش صلاح  می دونه...

رسیدن منو تو به هم  ، دیگه محاله... محال.. محال...

خلیج یخ زده


 

نوشته شده توسط اسما در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 ساعت 16:39 موضوع نا نوشته ها... | لینک ثابت


من اومدم...

 

سلام به همه ي دوست هاي گلم

 

دلم به همتون تنگ شده بود

 

جاتون خالي همتونو دعا كردم

 

وقتي به خاطرات سفرم فكر مي كنم يه جوري مي شم

 

يه حس خاصي دست پيدا مي كنم

 

دوست داشتم هيچ وقت از مدينه خارج نشم همين طور كنار بقيع بشينم و گريه كنم

 

اما مجبور بودم برگردم

 

به خاطر خيلي اتفاق هاي ديگه اي كه انتظارمو مي كشه

فعلا.....

.....


 

نوشته شده توسط اسما در دوشنبه 24 فروردین1388 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت