|
این فضا یه فضای خاصیه... نمی تونم منکرش بشم... نه نمی تونم... به همین خاطر بازم اومدم اما این بار فقط و فقط به خاطر دل خودم به خاطر خودم... آره خودخواهم بهمین خاطره که اومدم.... به قول شاعر: نا رفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ی ما... اما حالا... رفیق من کنارمه.... پیششم و پیشم می مونه...تا ابد.... لاله زار،می خوام واسم خاطره ای ابدی بمونه با همسرم...
من ، تولد دوبارمو مدیونشم.....
خيلي كليشه اي مي شه اگه بگم " هر آمد ني را رفتني ست" اما گاهي اوقات بايد اين كليشه اي بودن ها رو هم تحمل كني...چون چاره ي ديگه اي نداري گاهي اوقات بايد اين ناچار بودن ها رو هم تحمل كني...گاهي اوقات به خودت مي آيي و مي بيني كه همين ناچار و ناچاري ها تو رسونده به جايي كه دوست داشتي برسي... و من رسيدم...به جايي كه برا رسيدن بهش خيلي چيزا رو از دست دادم... خيلي چيزا... تهران... امشب دارم ميرم..واسه هميشه ي هميشه...ديگه حتي سه ماه ديگه هم بر نمي گردم... حتي اگه ناچار هم شدم ديگه بر نمي گردم... و اما وبلاگم... كه ... عمـــــــــــــــــــــرش به پايان رسيد و در اخر..... از لاله زار كه ميگذرم،زخمي تر از ترانه ام یغما گلرویی
سرمو تكيه دادم به شيشه ي اتوبوس...،آسمون تاريكه...سياهه سياه...جنگل و دوست دارم
تو اون تاريكي شب شاخه هاش مثه دستاي جادوگر تو كارتون سفيد برفي مي شه...عاشقه جنگلم...جنگل سياه دارم نامجو گوش ميدم...."چون است حال بستان ....." شايد اين رفتن ديگه برگشتي نداشته باشه شايد برم و بمونم واسه هميشه شايد...شايد...شايد....
پ.ن:به رسم مسافرها"""هر خوبي و بدي اي ديدي حلال كنيد""""
آهسته مي روم ...
به سوي پلي كه مرا به سوي تو رساند با صداي نت هايي كه تو را به من رساند آهسته مي روم و زمزمه مي كنم شعري كه ميان رودخانه و روي پل به من اموختي... و به ياد مي آورم لبخندي كه سرشار از فرياد بود لبخندي كه ميان سكوتم شكست كاش مي دانستم سكوتم پرچم سفيد عشق مان را بالا خواهد آورد و اگر مي دانستم آن چنان فريادي مي زدم كه آسمان به لرزه بيفتد تا بفهمي چه اندازه دوستت داشتم... و تو رفتي... همانطور كه آرام و بي صدا امدي با صداي ساعت ها با يكي شدن ثانيه ها و دقيقه ها و من همچنان مي شمارم يكي..دوتا..سه تا.. و ميدانم كه مي بيني اما... نيســــــــــــــــــــــــــــــــــــتي... و اشك هايم... كه هيچ گاه به باور نرسيدند چشم هايم... كه هيچ گاه خوانده نشدند لب هايم... كه هيچ گاه حس نكردند گرمي وجودت را آه كه بيزارم... بيزارم از هر آنچه كه تو را به ياد من مي اندازد بيزارم از آيينه از چشمانم.... از.... ... و من مي دانم كه حال تو خوب است... كاش مي فهميدي انكه به يادت شعر مي گويد مي نويسد و مي خواند من نيستم... كاش به باور برسي كه من ميان برگ هاي سفيد و سياهه عكس هايم خاك خورده ام.... كاش مي دانستي كه چرا سفيدم و سياه... كاش مي دانستي خاك خوردن در ميان سفيدي و سياهي چه لذتي دارد كاش..... اسما ایمانی
مي تونم حالا با جرات سرمو بالا بگيرمو بگم كه همه چي عوض شده ديگه حتي دوستي هاي قديمي هم با اومدن چند نفر تازه از راه رسيده ، فراموش شده... دوستي هايي كه تا مي فهميدي واسه كسي اتفاقي افتاده همه بسيج مي شدن تا به اون كمك كنن... همه غصه مي خوردن...مي فهميد؟غصه مي خوردن..از ته ته ته دل... با شمام...مي بينيد؟ شما هم مي تونيد بگيد كه: اسما، تو هم عوض شدي... حتي عنوان وبلاگمم عوض شده... امروز خودم دعوتتون كردم وبلاگم تا بيايين و ببينيد و بدونيد كه يه زماني چقدر همديگرو دوست داشتيم ولي الان چي؟ همه چي شده فحش و تحقير...همه چي شده خودنمايي...آره...خودنمايي همه تون فقط مي خواييد كه خودتونو نشون بديد... آخ كه چقدر خسته ام.. يه زماني وقتي از دست اين زندگي لعنتي خسته مي شدم وقتي به شما دوستام فكر مي كردم آروم مي شدم.. خودمو مي كشتم تا هر جور كه شده بيام و به شما سر بزنم وقتي مي اومدم تو جمع شما فكر و ذهنم از هرچي دغدغه بود خلاص مي شد...خلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاص اما حالا... خودم رفتم با پاي خودم همونطور كه با پاي خودم اومده بودم... يكي يكي داريم كم مي شيم يهو به خودتون مياييد و مي بينيد كه هيچ كس براتون نمونده ...هيچ كس ديگه خليج يخ زده اي وجود نداره با شمام...شمايي كه جزو اولين افرادي بوديد كه وبلاگ منو لينك كرده بوديد... من منتظرم هنوز دير شده اي ديگه وجود نداره..... چه روزهايي بود...چه روزهايي داشتيم... تقصير هيچ كس نبود...به خدا قسم من گناه و رو دوش كسي نمي زارم... تقصير من و تو و اون نيست...همه چي عوض شده....يعني بايد عوض مي شده..يه روزي ...يه تاريخي توي اين تقويم لعنتي...بايد عوض مي شد...قانون زندگي و دوستي همينه...همين
وو...وووووو...ووووووووووو صداي ويبره ي گوشي تمام وجودمو مي لرزونه و مي گه كه پاشو تا دوباره يه ورق از اين زندگيه تكراريتو بگذرون تا زودتر بره برسه به صفحه ي آخر..... همه چي همونه...همه چي همينه... ديگه حتي گفتن خسته ام از اين تكراري بودن هم تكراريه... ديگه حتي وقتي سرمو بالا مي برم تا آسمونو ببينم و هم واسم .... سرويس...سلام عليك ها...قدم زدن تو حياط دانشگاه...بيرون...دوباره سرويس...خوابگاه...تخت...و دوباره ويبره...وو ووووو ووووووووووووووووووووو مي بيني؟ مي بيني وقتي كه نيستي همه چي واسم همينه...هميــــــــــن نمي دونم شايد اگه باشي هم همينه... يه وقتايي هست كه آدم دلش مي خواد هيچي نباشه يه وقتايي هست كه دوست داره همين هيچي هم نباشه.... يه وقتايي هست كه....هي ي ي ي در این شهر صدای پای مردمانی است که همچنان که تو را میبوسند طناب دار تو را می بافند مردمانی که صادقانه دروغ میگویند.........
"حميد مصدق خرداد 1343" *تو به من خنديدي و نمي دانستي
زندگیم شده پر از اومدن و رفتن پر از حس و حال هایی که میان که برن...که نمونن...که برن و منو از اینی که هستم تنها بزارن... دیگه حتی نمی تونم بگم خسته ام... دیگه حتی وقتی حال خودمو می پرسم منگ میشم...گیج می شم... حالم چه طوره؟ یکی هست که از من بپرسه اسما حالت چطوره؟ نه..دیگه نیست...دیگه کسی نیست...حتی تو هم نیستی... اومدی که بری.... می دونستم...می دونستـــــــــــــــــــــــــــم
گاهي اوقات از اينكه هستم شك مي كنم شك مي كنم كه واقعا جسمي دارم حتي گاهي اوقات به داشتن روحم هم شك مي كنم ولي تو اين چند روز... شايد بشه گفت يه جورايي(شايد كمتر از ۱ درصد) خودمو پيدا كردم... بين گرد و خاك....چشماي پر از اشك من...من؟ واقعا؟ مني كه هيچ وقت نمي تونستم گريه كنم.... بغضم شكست...صداشو شنيدم... آخ كه چقد اين لحظه رو دوست دارم....صداي شكستن بغض چند سالم تو همين لحظه ها كسي و ديدم كه يه آرامش خاصي بهم داد...با تمام بدي هايي كه در حقش كردم ولي... ميتونم بگم كه اون يه فرشته ست.... پ.ن:لحظه هامو مديونه توام
خیلی وقته دلم ارامش میخواد...
خیلی وقته... ولی... دیگه آرامش هم نمی خوام...
يه وقتايي حس مي كني كه بايد يه چيزي بنويسي
حرفايي كه مي خواي بگي اما نمي توني... يه وقتايي دوست داري ننويسي.... حرف نزني... حتي سكوت هم نكني.... اين جور موقع ها مي رفتم استخر... تنها جايي كه از تنها بودن لذت مي برم... از ۱۱ سالگي مي رفتم استخر اما رفته رفته فهميدم كه آب ، استخر، عمق و ... همه و همه يه معناي ديگه اي دارن وقتي زير آب گريه مي كني حتي اگه غمگينه غمگين هم باشي باز يه حس خوبي بهت دست مي ده... يه حس عاليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي.... يه حسي كه بايد حس اش كني تا بفهمي چي مي گم..... اما حالا... حالا ديگه استخر و شنا هم برام تكراري شده.... چون ديگه ترسي ندارم از اينكه يهو وسط قسمت عميق استخر عضله پام بگيره و ..... ديگه تر سي ندارم از اينكه برم زير آب و نفسم بگيره و تقلا كنم واسه بالا اومدن.... نفسي برام نمونده.... هيچي برام نمونده.... هيچيـــــــــــــــــــــــــــي..... اما اين همه ي داستان نيست.... همه ي داستان؟؟؟ چه جمله مسخره اي گفتم.. من اصلا داستاني ندارم شايد هم دارم و الان هيچ جاش نيستم... حتي حاشيه اش... حتي.... اه... ديگه حرفام واسه خودمم تكراري شدن.... چي مونده برام جز يه خاطره... خاطره هايي كه حتي اونا هم رفته رفته دارن تنهام ميزارن... دلم مي خواست الان اردبيل پيش بابابزرگم بودم.... دستاشو مي گرفتم و باهام حرف مي زد... به شوخي دماغمو مي گرفت تا نفسم بالا نياد و من يه دونه مي زدم شكمش و با صداي بلند مي خنديد... چت شده؟ اسما پاشو يه زنگ بهش بزن منتظرته... اومدم... اومدم....
نيست كه نيست.... كجاست... دفترم كو؟ خدااااااا چرا ديگه نميشه؟ چرا ديگه پيداش نمي كنم...چرا؟ چرا بدم مياد از برگه هاش.... تمام برگه هايي كه حكايته ۲ سال زندگيمه... زندگي؟ هه....چه خوش خيال.... پ.ن : دلم برا خيلج يخ زده تنگ شده
نوشتم...پاک شد بازم مثه همیشه اسمشو گذاشتم تقدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر..... بازم مثه همیشه بگو خرافاته.....
گاهی وقتا آدما مجبورن به خاطر چیزی که هیچ وقت دلشون نمی خواست باشه ، کسایی رو که دوسشون دارن و از دست بدن خلا...زمانی بود که من همیشه دوسش داشتم اما حالا... چشام به ساعته ...وقتی که نشون می ده ۰۰:۰۰ فقط یاد تو میافتم... ولی دیگه نه ساعتی است و نه تویی، حتی منم نیستم... همین... Gloomy Sunday
چقد دوست داشتم الان بودي...
جدول... می زدم تا تو خونه های جدولت بشینه ... تا بخندي... و تو هم هي مي گفتي:هيس...بزار جدولمو حل كنم... اخ كه چقددلم تنگ شده واسه اون روزايي كه يواشكي تو آشپزخونه قايم مي شدي و همين كه وارد آشپزخونه مي شدم مي پريدي جلومو مي توسونديم...منم مي زدم تو سرت و تو هم شروع مي كردي به قلقلك دادنم..آخه مي دونستي كه چقدر قلقلكي ام... اين كتابات... ..تو هم مي خنديدي.به شوخي دستامو مي بردم بالا و سرمو رو به آسمون مي گرفتم و مي گفتم :اي خدااااا...ما رو از دست اين نجات بده...و تو خيلي زود بلافاصله مي گفتي :آمين...بعد دوتامون مي زديم زير خنده...هي مي خنديديم و هي مي خنديديم...وقتي سكوت مي كردي و با تكون دادن سرت حرفامو تاييد مي كردي و بهم نشون مي دادي كه دارم (مثلا) حرفاتو گوش ميدم، مي ترسيدم سكوت مي كنم...شايد واسه خاطر اينكه حرفاي تو ، سكوت من ، شده عادت...عادت... كه فاصله ي بينمون فقط عدد و رقم باشه؟ كاري اسما؟) ولي بريدم...بخدا كه بريدم... ميخواد كه سكوت مي كردي....اينجا همه چي بوي تکراری می ده...همه چی...دانشگاه ...درخت ها...حتی کلاغ هایی که یه روزی عاشقشون بودم...عاشقه صداشون... اینجا همه چی تکراریه...دیگه برام اون جذابیتو نداره..میدونم...دلت شکسته...یادته؟روزای اول وقتی زنگ می زدی می گفتم زود باش...کار دارم می خوام برم...تو هم می خندیدی و مثه همیشه می گفتی:برو عزیزم...مواظب خودت باش دلم به اون روزایی تنگ شده که وقتی از کسی یا چیزی دلخور می شدم می فهمیدی...بدون اینکه بگم می فهمیدی...می اومدی کنارم و با همون حالت رسمی و جدیت (که عاشقشم) بهم می گفتی :اسما چی شده...؟ می دونستی که هیچ وقت به این جور سوالا جوابی نمی دم...بعد یهو شروع می کردی به قلقلک دادنم....از این یهوو خیلی خوشم میومد..خیلی.... دلم به اون فاصله ی چند متری که داشتیم و بهم اس ام اس می فرستادی تنگ شده... یادته؟ برمی گشتم می گفتی:دیوونه....پولت زیادی اومده؟ هیچی نمی گفتی....شاید می دونستی که قراره...که قراره..که قراره دیگه نباشیم... آره... میدونستی... می دونستی... یادم رفته بود که خدا تو رو خیلی خیلی خیلی دوست داره.... کاش اونروز هیچ وقت اون آمین و نمی گفتی... کاش..... پ.ن : مامان، دوست دارم...عاشقتم........
|
About![]()
من آن روز را انتظار می کشم Archivesهفته اوّل اسفند 1390هفته چهارم خرداد 1390 هفته اوّل خرداد 1390 هفته چهارم اردیبهشت 1390 هفته سوم اردیبهشت 1390 هفته اوّل اردیبهشت 1390 هفته چهارم فروردین 1390 هفته سوم فروردین 1390 هفته چهارم اسفند 1389 هفته دوم اسفند 1389 هفته چهارم بهمن 1389 هفته سوم بهمن 1389 هفته دوم بهمن 1389 هفته چهارم دی 1389 هفته اوّل دی 1389 هفته چهارم آبان 1389 هفته چهارم مهر 1389 هفته چهارم شهریور 1389 هفته چهارم تیر 1389 هفته دوم تیر 1389 هفته اوّل اردیبهشت 1389 هفته دوم مرداد 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 آرشيو Links
فريده علی نیا |