تبليغاتX
ديگه منتظر نيستم...

















ديگه منتظر نيستم...

نه تو نه هيچ كس ديگه....

این فضا یه فضای خاصیه...

نمی تونم منکرش بشم...

نه نمی تونم...

به همین خاطر بازم  اومدم اما این بار فقط و فقط به خاطر دل خودم

به خاطر خودم...

آره خودخواهم

بهمین خاطره که اومدم....

به قول شاعر: نا رفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ی ما...

اما حالا...

رفیق من کنارمه....

پیششم و پیشم می مونه...تا ابد....

لاله زار،می خوام واسم خاطره ای ابدی بمونه با همسرم...

 

من ، تولد دوبارمو مدیونشم.....

+نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت18:20توسط اسما | |

 

خيلي كليشه اي مي شه اگه بگم " هر آمد ني را رفتني ست" اما گاهي اوقات بايد اين كليشه اي بودن

 ها رو هم تحمل كني...چون چاره ي ديگه اي نداري

گاهي اوقات بايد اين ناچار بودن ها رو هم تحمل كني...گاهي اوقات به خودت مي آيي و مي بيني كه

همين ناچار و ناچاري ها تو رسونده به جايي كه دوست داشتي برسي...

و من رسيدم...به جايي كه برا رسيدن بهش خيلي چيزا رو از دست دادم...

خيلي چيزا...

تهران...

امشب دارم ميرم..واسه هميشه ي هميشه...ديگه حتي سه ماه ديگه هم بر نمي گردم...

حتي اگه ناچار هم شدم ديگه بر نمي گردم...

و اما وبلاگم...

كه ...

عمـــــــــــــــــــــرش به پايان رسيد

 

و در اخر.....

از لاله زار كه ميگذرم،زخمي تر از ترانه ام
تشنه محكوميت يه حكم عاشقانه ام
از لاله زار كه ميگذرم، حسرت گولهّ با منه 
وقتی كه دست تو مي خواد،تير خلاصُِ بزنه
رفاقت خشم تو با، ماشه ی منتظر ميگه
دستای بيصدای ما، نميرسن به همديگه
فاصله بين من و تو، همين گلوله بود و بس      
منو بزن كه خسته ام    
از زنده بودن تُو قفس 
لاله زار كاش ميتونستيم، تا ابد با تو بمونيم
تو بهارستان دوباره، شعر بی داری بخونيم
نارفيقانه ورق خورد، دفتر گذشته ما
قد كشيديم توی بن بست، با هم اما تك و تنها
از لاله زار كه ميگذرم، ميرسه سال ما شدن 
سال نفس تنگيه عشق سال، زمين خردن من 
از لاله زار كه ميگذرم، زخمای كهنه وا ميشن
دوباره كوچه ها پر از، مردم همصدا ميشن
دوباره بوی نفت و خون، دوباره تابستونه داغ
ميتينگای تك نفره، دوباره سايه ی چماق
وقتی همه بادبادكا، بنده ی حذب باد شدن
عربده های مرده باد، يكشبه زنده باد شدن
ما توی پس تويه عطش، فيلم رهايی ميديم

                                             یغما گلرویی

 

+نوشته شده در یکشنبه 29 خرداد1390ساعت19:59توسط اسما | |

سرمو تكيه دادم به شيشه ي اتوبوس...،آسمون تاريكه...سياهه سياه...جنگل و دوست دارم

تو اون تاريكي شب شاخه هاش مثه دستاي جادوگر تو كارتون سفيد برفي مي شه...عاشقه

 جنگلم...جنگل سياه

دارم نامجو گوش ميدم...."چون است حال بستان ....."

شايد اين  رفتن  ديگه برگشتي نداشته باشه

شايد برم و بمونم واسه هميشه

شايد...شايد...شايد....


پ.ن:به رسم مسافرها"""هر خوبي و بدي اي ديدي حلال كنيد""""

 

+نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت20:20توسط اسما | |

آهسته مي روم ...

به سوي پلي كه مرا به سوي تو رساند

با صداي نت هايي كه تو را به من رساند

آهسته مي روم و زمزمه مي كنم

شعري كه ميان رودخانه و روي پل

به من اموختي...

و به ياد مي آورم

لبخندي كه سرشار از فرياد بود

لبخندي كه ميان سكوتم شكست

كاش مي دانستم سكوتم

پرچم سفيد عشق مان را بالا خواهد آورد

و اگر مي دانستم

آن چنان فريادي مي زدم

كه آسمان به لرزه بيفتد

تا بفهمي چه اندازه

دوستت داشتم...

و تو رفتي...

همانطور كه آرام و بي صدا امدي

با صداي ساعت ها

با يكي شدن ثانيه ها و دقيقه ها

و من همچنان مي شمارم

يكي..دوتا..سه تا..

و ميدانم كه مي بيني اما...

نيســــــــــــــــــــــــــــــــــــتي...

و اشك هايم...

كه هيچ گاه به باور نرسيدند

چشم هايم...

كه هيچ گاه خوانده نشدند

لب هايم...

كه هيچ گاه حس نكردند گرمي وجودت را

آه كه بيزارم...

بيزارم از هر آنچه كه تو را به ياد من مي اندازد

بيزارم از آيينه

از چشمانم....

از....

...

و من مي دانم كه

حال تو خوب است...

كاش مي فهميدي

انكه به يادت شعر مي گويد

مي نويسد و مي خواند

من نيستم...

كاش به باور برسي كه من

ميان برگ هاي سفيد و سياهه عكس هايم

خاك خورده ام....

كاش مي دانستي

كه چرا سفيدم و سياه...

كاش مي دانستي

خاك خوردن در ميان سفيدي و سياهي

چه لذتي دارد

كاش.....

اسما ایمانی


+نوشته شده در دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت22:50توسط اسما | |

مي تونم حالا با جرات سرمو بالا بگيرمو بگم كه همه چي عوض شده

ديگه حتي دوستي هاي قديمي هم با اومدن چند نفر تازه از راه رسيده ، فراموش شده...

دوستي هايي كه تا مي فهميدي واسه كسي اتفاقي افتاده همه بسيج مي شدن تا به اون كمك كنن...

همه غصه مي خوردن...مي فهميد؟غصه مي خوردن..از ته ته ته دل...

با شمام...مي بينيد؟

شما هم مي تونيد بگيد كه: اسما، تو هم عوض شدي...

حتي عنوان وبلاگمم عوض شده...

امروز خودم دعوتتون كردم وبلاگم تا بيايين و ببينيد و بدونيد كه يه زماني چقدر همديگرو دوست داشتيم ولي الان چي؟

همه چي شده فحش و تحقير...همه چي شده خودنمايي...آره...خودنمايي

همه تون فقط مي خواييد كه خودتونو نشون بديد...

آخ كه چقدر خسته ام..

يه زماني وقتي از دست اين زندگي لعنتي خسته مي شدم وقتي به شما دوستام فكر مي كردم آروم مي شدم..

خودمو مي كشتم تا هر جور كه شده بيام و به شما سر بزنم

وقتي مي اومدم تو جمع شما فكر و ذهنم از هرچي دغدغه بود خلاص مي شد...خلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاص

اما حالا...

خودم رفتم با پاي خودم همونطور كه با پاي خودم اومده بودم...

يكي يكي داريم كم مي شيم يهو به خودتون مياييد و مي بينيد كه هيچ كس براتون نمونده ...هيچ كس

ديگه خليج يخ زده اي وجود نداره

با شمام...شمايي كه جزو اولين افرادي بوديد كه وبلاگ منو لينك كرده بوديد...

من منتظرم هنوز دير شده اي ديگه وجود نداره.....

چه روزهايي بود...چه روزهايي داشتيم...

تقصير هيچ كس نبود...به خدا قسم من گناه و رو دوش كسي نمي زارم...

تقصير من و تو و اون نيست...همه چي عوض شده....يعني بايد عوض مي شده..يه روزي ...يه تاريخي توي اين

تقويم لعنتي...بايد عوض مي شد...قانون زندگي و دوستي همينه...همين


پ.ن:دوستي مجازي اصلا وجود نداره!!!!حتي اگه رنگ واقعيت به خودش بگيره


+نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت15:56توسط اسما | |

وو...وووووو...ووووووووووو

صداي ويبره ي گوشي تمام وجودمو مي لرزونه و مي گه كه پاشو تا دوباره يه ورق از اين زندگيه تكراريتو بگذرون تا زودتر بره برسه به صفحه ي آخر.....

همه چي همونه...همه چي همينه...

ديگه حتي گفتن خسته ام از اين تكراري بودن هم تكراريه...

ديگه حتي وقتي سرمو بالا مي برم تا آسمونو ببينم و هم واسم ....

سرويس...سلام عليك ها...قدم زدن تو حياط دانشگاه...بيرون...دوباره سرويس...خوابگاه...تخت...و دوباره ويبره...وو ووووو ووووووووووووووووووووو

مي بيني؟

مي بيني وقتي كه نيستي همه چي واسم همينه...هميــــــــــن

نمي دونم شايد اگه باشي هم همينه...

يه وقتايي هست كه آدم دلش مي خواد هيچي نباشه

يه وقتايي هست كه دوست  داره همين هيچي هم نباشه....

يه وقتايي هست كه....هي ي ي ي

 

در این شهر صدای پای مردمانی است

 که همچنان که تو را میبوسند طناب دار تو را می بافند

 مردمانی که صادقانه دروغ میگویند.........

 

+نوشته شده در یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعت21:10توسط اسما | |

"حميد مصدق خرداد 1343"

*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 
"جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


*من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 
 
(جواب من به تو)
*تو نمي دانستي دلهره آن روز من از باب چه بود
و تو مي خنديدي
و من پشيمانم سيب را دزديدم
سيب دندان زده در دست تو بود
باغبان مي دانست
كه
دزد باغش  منم
تو چرا ترسيدي؟!
و تو تقدير مني
كاش مي ماندي و
من قصه داغ اتشناك تو را از دلم مي راندم
و در انديشه آنم كه چرا
باغچه همسايه سيب آزاد نداشت؟!


+نوشته شده در یکشنبه 28 فروردین1390ساعت16:11توسط اسما | |

 

زندگیم شده پر از اومدن و رفتن

پر از حس و حال هایی که میان که برن...که نمونن...که برن و منو از اینی که هستم تنها بزارن...

دیگه حتی نمی تونم بگم خسته ام...

دیگه حتی وقتی حال خودمو می پرسم منگ میشم...گیج می شم...

حالم چه طوره؟

یکی هست که از من بپرسه اسما حالت چطوره؟

نه..دیگه نیست...دیگه کسی نیست...حتی تو هم نیستی...

اومدی که بری....

می دونستم...می دونستـــــــــــــــــــــــــــم

+نوشته شده در شنبه 20 فروردین1390ساعت15:50توسط اسما | |

گاهي اوقات از اينكه هستم شك مي كنم

شك مي كنم كه واقعا جسمي دارم

حتي گاهي اوقات به داشتن روحم هم شك مي كنم

ولي تو اين چند روز...

شايد بشه گفت يه جورايي(شايد كمتر از ۱ درصد) خودمو پيدا كردم...

بين گرد و خاك....چشماي پر از اشك من...من؟

واقعا؟

مني كه هيچ وقت نمي تونستم گريه كنم....

بغضم شكست...صداشو شنيدم...

آخ كه چقد اين لحظه رو دوست دارم....صداي شكستن بغض چند سالم

تو همين لحظه ها كسي و ديدم كه يه آرامش خاصي بهم داد...با تمام بدي هايي كه در حقش كردم ولي...

ميتونم بگم كه اون يه فرشته ست....

 

 

پ.ن:لحظه هامو مديونه توام

+نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت18:0توسط اسما | |

خیلی وقته دلم ارامش میخواد...

خیلی وقته...

ولی...

دیگه آرامش هم  نمی خوام...

+نوشته شده در شنبه 14 اسفند1389ساعت12:31توسط اسما | |

يه وقتايي حس مي كني كه بايد يه چيزي بنويسي

حرفايي كه مي خواي بگي اما نمي توني...

يه وقتايي دوست داري ننويسي....

حرف نزني...

حتي سكوت هم نكني....

اين جور موقع ها مي رفتم استخر...

تنها جايي كه از تنها بودن لذت مي برم...

از ۱۱ سالگي مي رفتم استخر اما رفته رفته فهميدم كه آب ، استخر، عمق و ... همه و همه يه معناي

 ديگه اي دارن

وقتي زير آب گريه مي كني حتي اگه غمگينه غمگين هم باشي باز يه حس خوبي بهت دست مي ده...

يه حس عاليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي....

يه حسي كه بايد حس اش كني تا بفهمي چي مي گم.....

اما حالا...

حالا ديگه استخر و شنا هم برام تكراري شده....

چون ديگه ترسي ندارم از اينكه يهو وسط قسمت عميق استخر عضله پام بگيره و .....

ديگه تر سي ندارم از اينكه برم زير آب و نفسم بگيره و تقلا كنم واسه بالا اومدن....

نفسي برام نمونده....

هيچي برام نمونده....

هيچيـــــــــــــــــــــــــــي.....

اما اين همه ي داستان نيست....

همه ي داستان؟؟؟

چه جمله مسخره اي گفتم..

من اصلا داستاني ندارم

شايد هم دارم و الان هيچ جاش نيستم...

حتي حاشيه اش...

حتي....

اه...

ديگه حرفام واسه خودمم تكراري شدن....

چي مونده برام جز يه خاطره...

خاطره هايي كه حتي اونا هم رفته رفته دارن تنهام ميزارن...

دلم مي خواست الان اردبيل پيش بابابزرگم بودم....

دستاشو مي گرفتم و باهام حرف مي زد...

به شوخي دماغمو مي گرفت تا نفسم بالا نياد و من يه دونه مي زدم شكمش و با صداي بلند مي خنديد...

چت شده؟

اسما پاشو يه زنگ بهش بزن

منتظرته...

اومدم...

اومدم....

 

+نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن1389ساعت14:34توسط اسما | |

نيست كه نيست....

كجاست...

دفترم كو؟

خدااااااا

چرا ديگه نميشه؟

چرا ديگه پيداش نمي كنم...چرا؟

چرا بدم مياد از برگه هاش....

تمام برگه هايي كه حكايته ۲ سال زندگيمه...

زندگي؟

هه....چه خوش خيال....

 

 

پ.ن : دلم برا خيلج يخ زده تنگ شده

+نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت22:26توسط اسما |

نوشتم...پاک شد

بازم مثه همیشه اسمشو گذاشتم تقدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر.....

بازم مثه همیشه بگو خرافاته.....

 

+نوشته شده در سه شنبه 19 بهمن1389ساعت19:46توسط اسما | |

گاهی وقتا آدما مجبورن به خاطر چیزی که هیچ وقت دلشون نمی خواست باشه ، کسایی رو که

 دوسشون دارن و از دست بدن

خلا...زمانی بود که من همیشه دوسش داشتم اما حالا...

چشام به ساعته ...وقتی که نشون می ده ۰۰:۰۰ فقط یاد تو میافتم...

ولی دیگه نه ساعتی است و نه تویی، حتی منم نیستم...

همین...

 

 


Dearest the shadows I live with are numberless
Little white flowers will never awaken you
Not where the black coach of sorrow has taken you
Angels have no thought of ever returning you
Would they be angry if I thought of joining you?

Gloomy Sunday

Gloomy is Sunday, with shadows I spend it all
My heart and I have decided to end it all
Soon there’ll be candles and prayers that are sad I know
Let them not weep let them know that I’m glad to go
Death is no dream for in death I’m caressing you
With the last breath of my soul I’ll be blessing you

Gloomy Sunday

Dreaming, I was only dreaming
I wake and I find you asleep in the deep of my heart, here
Darling, I hope that my dream never haunted you
My heart is telling you how much I wanted you

Gloomy Sunday

+نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389ساعت11:20توسط اسما | |

چقد دوست داشتم الان بودي...


سرمو مي ذاشتم رو پاهاتو  تو هم مثه هميشه جدول حل مي كردي


مثه هميشه يه ژست جدي مي گرفتي و مي رفتي تو دنياي سفيد و سياه

 جدول...


منم به جدول و كلمه ها يه نگاهي مي انداختم و حرفای عجیب و غریبی

 می زدم تا تو خونه های جدولت بشینه ... تا بخندي... و تو هم  هي مي

گفتي:هيس...بزار جدولمو حل كنم...

اخ كه چقددلم تنگ شده واسه اون روزايي كه يواشكي تو آشپزخونه قايم

مي شدي و همين كه وارد آشپزخونه مي شدم مي پريدي جلومو  مي

توسونديم...منم مي زدم تو سرت و تو هم شروع مي كردي به قلقلك

 دادنم..آخه مي دونستي كه چقدر قلقلكي ام...


يادته؟


برگشتي گفتي به هرچي فكر كني همون يه روزي سراغت مياد؟


منم با يه حالت تمسخرآميز برمي گشتم و بهت مي گفتم :برو بابا...تو هم با

اين كتابات... ..تو هم مي خنديدي.به شوخي دستامو مي بردم بالا و سرمو

رو به آسمون مي گرفتم و مي گفتم :اي خدااااا...ما رو از دست اين نجات

 بده...و تو خيلي زود بلافاصله مي گفتي :آمين...بعد دوتامون مي زديم زير

 خنده...هي مي خنديديم و هي مي خنديديم...وقتي سكوت مي كردي و با

 تكون دادن سرت حرفامو تاييد مي كردي و بهم نشون مي دادي كه دارم

(مثلا) حرفاتو گوش ميدم، مي ترسيدم


خيلي....خيلي مي ترسيدم...نمي دونم چرا؟


من عاشقه سكوتم ولي نه سكوت تو...از سكوتت متنفرم..مي ترسم


شايد واسه خاطر اين كه هميشه اين تويي كه حرف مي زني و اين منم كه

 سكوت مي كنم...شايد واسه خاطر اينكه حرفاي تو ، سكوت من ، شده

 عادت...عادت...


دعام گرفت...به همون چيزي كه فكر مي كردم رسيدم...بازم تو بردي...


من اينجام...تو اونجا...


بينمون فقط اعداد و كيلومتر كه فاصله انداخته...باورت ميشد؟باورت مي شد

 كه فاصله ي بينمون فقط عدد و رقم باشه؟


مني كه بدون تو نمي موندم...تويي كه بدون من بغضت مي گرفت....


اه....بدم مياد.. ...آره... ميخواي بشنوي؟گوش كن...


بدم مياد...ديگه بريدم....(الان داري پيش خودت مي گي كه:اواه...كجاي

كاري اسما؟) ولي بريدم...بخدا كه بريدم...


دلم تو رو ميخواد...دلم خودمو مي خواد...حتي دلم اون لحظه هايي رو

ميخواد كه سكوت مي كردي....اينجا همه چي بوي تکراری می ده...همه

چی...دانشگاه ...درخت ها...حتی کلاغ هایی که یه روزی عاشقشون

بودم...عاشقه صداشون...

اینجا همه چی تکراریه...دیگه برام اون جذابیتو نداره..میدونم...دلت

شکسته...یادته؟روزای اول وقتی زنگ می زدی می گفتم زود باش...کار دارم

 می خوام برم...تو هم می خندیدی و مثه همیشه می گفتی:برو

 عزیزم...مواظب خودت باش

دلم به اون روزایی تنگ شده که وقتی از کسی یا چیزی دلخور می شدم

 می فهمیدی...بدون اینکه بگم می فهمیدی...می اومدی کنارم و با همون

حالت رسمی و جدیت (که عاشقشم) بهم می گفتی :اسما چی شده...؟

می دونستی که هیچ وقت به این جور سوالا جوابی نمی دم...بعد یهو

شروع می کردی به قلقلک دادنم....از این یهوو خیلی خوشم

میومد..خیلی....

دلم به اون فاصله ی چند متری که داشتیم و بهم اس ام اس می فرستادی

تنگ شده...

یادته؟

برمی گشتم می گفتی:دیوونه....پولت زیادی اومده؟

هیچی نمی گفتی....شاید می دونستی که قراره...که قراره..که قراره دیگه

نباشیم...

آره... میدونستی...

می دونستی...

یادم رفته بود که خدا تو رو خیلی خیلی خیلی دوست داره....

کاش اونروز هیچ وقت اون آمین و نمی گفتی...

کاش.....


پ.ن : مامان، دوست دارم...عاشقتم........

+نوشته شده در یکشنبه 26 دی1389ساعت16:28توسط اسما | |